اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه نفس من و بگیر
برای یکی شدن اگه مرگ من بسه نفس من و بگیر
سلام به شما نازنینای مهربونم
اگرچه مدتی میشه که وب نوشتم رو به روز نکردم و دلم می خواست با خبرای خوب بیام ... اما امشب خیلی دل غزل بانو گرفته و ازتون می خوام که امشب من رو با این حال غریبم بپذیرین ...
دیروز از ایران خبر دار شدم که پدرم فوت کرده و تنها دخترش نتونست توی تدفینش حضور پیدا کنه ....
امشب دلم به اندازه تمام ستاره های آسمون گرفته ...
امشب اومدم تا غم خودم رو باهاتون تقسیم کنم ... اومدم تا غزل بانو از زبون مهربونتون تسلی بگیره ...
این قطعه زیر رو از زبون خودم به روح پدرم تقدیم می کنم....
سلام بابایی
شاید بهتره بگم خداحافظ بابای گلم ...
چقدر زود گذشت روزای خوب و قشنگ با تو بودن ... روزای بچگی روزایی که عطر بهار نارنج بود و طعم دلنشین نون خلفاهای عزیز جون ...
یادش بخیر روزایی که توی بغلت می پریدم و توی بزرگی بازوهای پدرونت غرق می شدم ... وقتی بین بازوهات خودم رو گم می کردم انگار دنیا انتها نداشت انگار که یه نیروی عجیب من و به دل آسمون پرتاب می کرد ...
بابایی یادته وقتی خیلی کوچیک بودم ، لباس عروس تنم کرده بودم تازه کفشای مامانی رو هم یواشکی پوشیده بودم ... اومدم پیشت برات ناز می کردم اونوقت تو نازم کردی و گفتی تو باید دوماد بشی نه عروس ....... بابایی از اون روزا خیلی سالا می گذره ... حالا غزلت بزرگ شده ... خانوم شده ... دلش می خواست روز عروسیشو میدیدی ... دلش می خواست توی لباس سفید عروسی میدیدیش ...
دیروز بی خبر از غزلت کجا رفتی یهو ؟ بی مرام بدون خداحافظی ؟ می دونم شیطون دلت هوای مامان و کرده بود ... آخ بابایی منم دلم برای مامان تنگ شده ... دلم برای حریر موهاش تنگ شده دلم برای صفای خنده هاش تنگ شده ...
راستی بابایی رفتی پیش مرغ عشقت سلام منم بهش برسون .
بابا جون خستم ... اینروزا خیلی خستم .... غربت ... دل تنگی ... یه روح پریشون نبودن مامان و حالا رفتن تو ...
غزلت هر جا که باشی به یادته و دوست داره ...
از طرف دختری که نتونست حتی روی ماهت رو وقت رفتنت ببوسه
دوباره پاییز ...
دوباره برگهای درختان برگریز ...
دوباره عبور . عبور ...
دوباره قدم های سنگین من . تو . خش خش برگهای یکریز ...
دوباره فصل بیکاری جالیز ...
دوباره فصل عصر های غزل خیز ...
دوباره من و تنهایی و خودکار آبی ... دوباره ...
دوباره من . دوباره تو . دوباره نقطه . سر خط پاییز .
سلام دوستان اینروزا یاری پیدا کردم که مصاحب و رفیق من توی غربت شده . ما قرار گذاشتیم با هم یار و رفیق باشیم . شاید هر اسمی که بخوا ید روش بگذارید ... همسر ... هم سقف ... نامزد ... من ترجیح می دم بگم هم نفس ... همراه ...
راستی قرار گذاشتیم ۳ مهر هم جشنی بگیریم و رسما زندگی مشترکمون رو شروع کنیم ...
پسر دوست داشتنیه ... همفکر و هم بال هم ...
شاید از نظر خیلیا این مساله پسندیده یا پذیرفته نباشه اما تا کی میشه تنها موند ؟ تا کی میشه توی آینه نگاه کرد و غصه خورد و به امید فردا نشست ...
فردا رو من و تو می سازیم ... امروز و همین حالا ...
برگشتم به حرمت عطر دلپذیر نان و طعم شیرین پرتقال ...
فعلا هیچ و همین برای تو که روزگاری روزها با تو می گذشت
امروز اینسان بگو ، با من و با هزار هزار عاشق بی قرار :
بازگشتم به حرمت عشق به حرمت چشمهای تو که سطر سطر مرا می خواند به حرمت نفسهای همیشه پر حرارت تو ...
غزل بانو